گنج

شمارهٔ ۲۹

یار ما محمل‌نشین و ساربان مستعجل استچون روان گردم که زاب دیده پایم در گل است
می‌رود من در پیَش فریاد می‌دارم ولیکهمچو آواز جرس فریاد ما بی‌حاصل است
رو به هر جانب که آرد قبلۀ جان‌ها شودمنزلی کانجا فرود آید زمینی مقبل است
زیستن بی‌روی تو صورت نمی‌بندد مراوین تصور خود مرا بیش از فراقش قاتل است
صحبت خوبان بلای جان مشتاقان بودگرچه آسان است پیوستن بریدن مشکل است
کیست مانندش که تا عاشق شود خرسند از اودیگران از آب و گل منظورم از جان و دل است
سرو زد با قامتش لاف دروغ از راستیمردم صاحب‌نظر داند که قولش باطل است
گر ملامت‌گر نداند حال ما عیبش مکنما میان موج دریاییم و او برساحل است
سوز آتش شمع می‌داند که با پروانه چیستهمنشین شمع سوزان از حرارت غافل است
خصم می‌گوید که نشکیبد همام از نیکوانهر که جان آشنا دارد به ایشان مایل است