گنج

شمارهٔ ۲۸

مشتاب ساربان که مرا پای در گل استدر گردنم ز حلقه زلفش سلاسل است
تعجیل می‌کنی تو و پایم نمی‌رودبیرون شدن ز منزل اصحاب مشکل است
شیرینی وصال چو بی‌تلخی فراقکس را نصیب نیست ز دوران چه حاصل است
چون عاقبت ز صحبت یاران بریدنی‌ستپیوند با کسی نکند هر که عاقل است
روز وداع غرقة خونند عاشقانوان کاو نظاره می‌کند از دور غافل است
ما را خیال دوست به فریاد می‌رسدور نه فراق صحبت او زهر قاتل است
هر جا که می‌نشینم و چندان که می‌رومدر گردنم دو دست خیالش حمایل است
از دیدة همام خیالش نمی‌رودآنجا فراق نیست که پیوند با دل است