شمارهٔ ۲۲
این ز آب وخاک نیست که جانی مصور استچشم جهانیان به جمالش منور است
گر زان که نسبتش به عناصر همیکنندآبش مگر ز کوثر و خاکش ز عنبر است
ذکر زبان هر که نظر میکند بر اوسبحان من یصور و الله اکبر است
گل پیش ما مریز و دگر ارغوان میارجانم فدای آن که از این هر دو خوشتر است
عنبر میان آتش مجمر چه مینهیز انفاس دوست مجلس ما خود معطر است
شمع از میان جمع برون بر که امشبمدر خانه روشنایی خورشید انور است
ساقی بیار باده که از مجلس الستما را هنوز مستی یک جرعه در سر است
نی نشکنیم از می دنیا خمار خویشما را شراب از لب میگون دلبر است
جام جهاننمای الهیست صورتشانصاف میدهند نظرها که مظهر است
با عاقلان بگوی که اصحاب عشق راذوق است رهنمای نه اندیشه رهبر است
در تنگنای لفظ نگنجد بیان ذوقزان سوی حرف و صوت مقامات دیگر است
چون چشم مست یار دهد می به عاشقانکی درمیان مجال صراحی و ساغر است
جان همام را نفس صبح و بوی دوستپروردهاند زان نفسش روحپرور است