گنج

شمارهٔ ۲۰۵

از تشنگی بمردم ای آب زندگانیچون نیستی در آتش احوال ما چه دانی
ما را اگر نخوانی سلطان وقت خویشیدرویش را همین بس کز پیش در نرانی
این نوبهار خوبی تا جاودان نمانددریاب عاشقان را کامروز می‌توانی
با دوستان همدم با همدمان محرمگر یک نفس برآری آن است زندگانی
منگر در آب ترسم گر روی خود ببینیپروای ما نداری حیران خود بمانی
خوش‌بوتر از نسیمی در صبح نوبهاریشیرین‌تر از حیاتی در موسم جوانی
ما را اگر تو باشی ملک جهان چه باشداین است پادشاهی و اقبال و کامرانی
بر رهگذر که آیی بنگر به زیر چشمموه گر بود سلامی در زیر لب نهانی
یک دم وصال رویت بی زحمت رقیبانپیش همام خوشتر از عیش جاودانی