شمارهٔ ۲۰۱
اکنون که نیست ما را با دوستان وصالیپیوند تن نخواهد جانم به هیچ حالی
از بهر دوست خواهم هم جان و هم جهان راچون دیگران نباشم در بند جاه و مالی
ای اشتیاق جانم بگذار تا بخسبمچون نیستم وصالی باری کم از خیالی
چون بی شما ندارم ذوق از حیات خواهمیا وصل را ثباتی یا عمر را زوالی
گر بی تو دیدهام را میلی بود به روییاز نور چشم خویشم پیدا شود ملالی
پیغام ما به گوشت باد صبا رساندترسم که هم نیابد در خدمتت مجالی
بنویس یک سلامم تا کی دریغ داریاز خستگان نسیمی وز تشنگان زلالی
یک روز در فراقت صد سال مینمایدزینجا قیاس میکن با خود حساب سالی
دور از تو هم شکیبی بودی همام را گردیدی میان خوبان حسن تو را مثالی