شمارهٔ ۱۹۶
به یک کرشمه توانی که کار ما سازیولی به چارۀ بیچارگان نپردازی
در آرزوی خیالت غلام خوابم منخنک کسی که تواش همنشین و همرازی
عیار مهر تو یک ذره کم نگردانماگر به بوته عشقم چو سیم بگدازی
چو ما به دیدن رویت ز دور خرسندیمنسیم با سر زلفت چرا کند بازی
به دست باد صبا زلف خویش باز مدهکه هست عادت آن هرزهگرد غمازی
مکن تفرج سرو سهی همان خوشترکه عشق با قد و بالای خویشتن بازی
به گل بگو که ز رویم خجل نمیگردیکه در میان ریاحین به حسن مینازی
پیام ده سوی بلبل که با وجود همامروا بود که سخنهای عشق پردازی
همام را سخن دل فریب و شیرین استولی چه سود که بیچاره نیست شیرازی