شمارهٔ ۱۸۹
ای نسیم سحری هیچ سر آن داریکز برای دل من روی به جانان آری
پیش آن جان و جهان عرض کنی بندگیمباز بر لوح دلش نقش وفا بنگاری
ور مجالی بودت گو که فلان میگویدبه خدا میدهمت عهد نگه میداری
گر چه دورم مکن ای دوست فراموش مرادوست آن است که در هجر نماید یاری
گیرد آن گل که گلابش چکد از غایت شرمحیف باشد که تو هر خار و خسی بگذاری
خاک پای تو شوم گر گل رخسارۀ خویشبه همان آب و طراوت به رهی بسپاری
چشم بد دور از آن برگ گل و نرگس مستکه بود با خردش فعل می گلناری
با خیال تو به سر میبرم ایام فراقنیستم بی تو نه در خواب و نه در بیداری
هست امیدم که دهد عمر امان تا یابماز وصال تو به اقبال تو برخورداری