شمارهٔ ۱۸۵
بر دل از زلف چو زنجیر تو دارم بندینه چنان بند که آن را بگشاید پندی
من نه آنم که از این قید خلاصی یابمکه فتوح است مرا بند چنین دلبندی
نه چنان جان به سر زلف تو پیوست که بازبا بدن روز قیامت بودش پیوندی
در گذشتی ز شرف سرو سهی از طوبیقامتت سایه اگر بر سر سرو افکندی
باغبان گر گل رخسار تو دیدی دیگرگل نکشتی ز نو و شاخ کهن برکندی
حسن خوبان جهان در نظر آوردم منبجز از روی تو دیدم همه را مانندی
میکند بوی خوشت پرورش روح چنانکشیر مادر نکند پرورش فرزندی
چون نیم لایق وصل تو بدان خرسندمکالتفاتی بود از دور به هر یک چندی
گرد کویت مدد چشم همام است و برینمیکنم یاد به خاک قدمت سوگندی