گنج

شمارهٔ ۱۸

کرد طلوع آفتاب خیز برون بر چراغمنزل ما ز آفتاب چون دل اهل صفاست
فتنهٔ صورت شود گو دل لعبت پرستجان که به معنی رسید غافل از این ماجراست
بود دلم بت پرست از کف ایشان بجستدوست چو آمد به دست بت شکنی کار ماست
چشم صوربین بود بی خبر از حال دلدیده دل را نظر بر صفت کبریاست
چند زنی ای همام لاف ز سودای اوعاشق و حیران دوست بسته در این ماجراست