شمارهٔ ۱۶۸
ای سواد زلف تو سودای منروی تو خورشید مهرافزای من
دل میان زلفت و من رهنشینفرق بین از جای او تا جای من
فتنه همسایگان شب تا سحردر میان کوی تو غوغای من
از وصالت گر چه محرومم خوش استبا خیالت عشقبازیهای من
دل به پیری هم جوانی میکندوه ز دست این دل برنای من
لایق حسن جهانگیر تو نیستجز سخنهای جهانپیمای من