گنج

شمارهٔ ۱۵۵

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ن۱۰ بیت
تا سرم خالی نگردد از خیال ما و منخویشتن باشم حجاب روی یار خویشتن
تن که زحمت می‌دهد جان را نخواهم صحبتشحیف باشد در میان جان و جانان پیرهن
رونق حسن پری رویان نماند در جهانگر نقاب از رخ براندازد جهان‌آرای من
چون بود خورشید را از جانب مشرق طلوعسهل باشد گر سهیلی برنیاید از یمن
جان مشتاق مرا سودای زلفت در سرستلا تلومونی فذاک الشوق من حب الوطن
ای ز عکس حسن رویت ز آب و گل پیدا شدهخوب‌رویان در مه و خورشید تابان طعنه زن
پادشاهی و منم درویش سر بر آستانجمله اجزای وجودم سایلان بی‌سخن
جرعه‌ای از جام خود در کام این ناکام ریزآب حیوان در دهان تشنه باید ریختن
گر چکد بر مرغ بریان قطره‌ای ز آب حیاتبال بگشاید در آتش برپرد از بابزن
هر که از عشقت جوانی بازیابد چون همامگو دگر لاف از حیات روح حیوانی مزن