گنج

شمارهٔ ۱۵۴

تازه شود حیات ما چون بگشاید او دهنبوی گل است یا نفس آب حیات یا سخن
از نفسش مشام ما نافه مشک می‌شودشاید اگر برون بری مجمر عود از انجمن
گر به چمن در آید او یاد نیاورد کسیبا حرکات قامتش جنبش سرو و نارون
باد غبار کوی او برد سحر به بوستانچون بشنید بوی او گل بدرید پیرهن
زان عرقی که می‌کند شرم ز عارضش روانآب نماند قطره را بر ورق گل و سمن
باد چو بوی زلف او داد به خاک کوی اوتاجر از این زمین برد مشک به جانب ختن
جان به لب تو داده‌ام پیش تو سر نهاده‌امشمعی و شاهدان لگن جانی و دیگران بدن
جان من شکسته کی در نظر آوری تو چونزلف تو را هزار جان هست به زیر هر شکن