شمارهٔ ۱۵۲
ای پیش نقش روی تو صاحبدلان بی خویشتنوز چشم مستت فتنهها افتاده در هر انجمن
تا خرقه و پشمینه را بازار دعوی بشکنیطرف کله را برشکن بنمای زلف پرشکن
گوی گریبان کیست کاو سر بر سر دوشت نهدبیم است کز غیرت کنم صد پاره بر تن پیرهن
چون بار پیراهن کشی؟ کز گل بسی نازکتریپیراهنی باید تو را از لاله و برگ سمن
گل لاف خوبی میزند سرو سهی سر میکشدسلطان حسنی هر دو را بنشان به جای خویشتن
از آرزوی قامتت صد عاشق سرگشته راافتاده بینی بیخبر در پای سرو و نارون
هر شب فغان عاشقان آید ز کویت همچنانکآید به وقت صبحدم فریاد مرغان از چمن
تا مشک جان پرور شود اجزای آهو سر به سربفرست بر دست صبا بویی به صحرای ختن
ای در لبت جانها نهان با ما سخن گو یک زمانتا در تنم گردد روان صد جان شیرین زان دهن
شعرهمام خوش نفس دل را بیفزاید هوسشیرین بود الفاظ او چون از لبت گوید سخن