شمارهٔ ۱۴۷
در رخت مینگرم صورت جان میبینمآنچه دل میطلبد پیش تو آن میبینم
روح را چهرهٔ تو نور یقین میبخشدعقل را پیش دهانت به گمان میبینم
در میان از دهنت بیشتر از نامی نیستاز وجودش سخن و خنده نشان میبینم
من از آن لب چو حدیثی به زبان میآرمآب حیوان ز لب خویش چکان میبینم
وصف رویت نه به اندازه تقریر من استکه به صد مرتبه زان سوی بیان میبینم
روی و بالای تو را هر که ببیند گویدآفتابیست که بر سرو روان میبینم
من و وصلت چه خیالیست که بر خاک درتنقش پیشانی شاهان جهان میبینم
پای آهسته نه از خانه برون کان منزلسر به سر پر دل صاحبنظران میبینم
فتنه روی تو تنها نه همام است آخرعالمی را به جمالت نگران میبینم