گنج

شمارهٔ ۱۴۵

مرا چو سرو نو باید به بوستان چه کنمچو مست روی توام رنگ ارغوان چه کنم
حکایتی که مرا بود با لب و دهنتنمود اشک به اغیار من نهان چه کنم
اگر نه روی تو باشد کجا برم دیدهوگر نه راز تو گویم من این زبان چه کنم
خیال بود مرا کز تو بر توان گشتنبیازمودم و دیدم نمی‌توان چه کنم
دلم ز نرگس شوخت علاج می‌طلبدطبیب نیز چو مست است و ناتوان چه کنم
چو چشمت از نظر خلق شرمسار شودبه طیره گوید کز دست عاشقان چه کنم
مرا چو نیست شبی راه در گلستانتجز آن که می‌نهمت سر بر آستان چه کنم
چو بوسه‌ای ز لبش خواستم جوابم دادرقیب می‌نگذارد من ای فلان چه کنم
همام پیش لبت جان به تحفه می‌آردلبت چو آب حیات است گفت جان چه کنم