شمارهٔ ۱۴۴
تا کی آخر ز غمت ناله شبگیر کنمسوختم از غم عشق تو چه تدبیر کنم
هست زلف تو چو زنجیر من از راه جنونخویشتن بسته آن زلف چو زنجیر کنم
در پس پرده اندیشه معبد کردارهمه شب نقش خیالات تو تصویر کنم
گر پریشانی زلف تو ببینم در خوابسادهدلوار همه نقش تو تعبیر کنم
ماجرای غم عشق تو چنان نیست که منبر زبان قلم سرزده تحریر کنم
یک دل از مهر تو با سر سخنان دارم لیکفرصتی نیست که در پیش تو تقریر کنم
ای خوش آن لحظه که پوشیده به پیش اغیاربه نظر با تو سخن گویم و توفیر کنم
گفتی از صبر به مقصود رسی همچو همامدل چو با من نبود صبر به تزویر کنم
گر بدانم که مرا از تو امیدی باشدپس من دلشده در صبر چه تقصیر کنم