شمارهٔ ۱۳۸
سعادتی که ز ناگه درآمدی ز درمخوش آمدی همه لطفی و مردمی و کرم
منم که زان لب شیرین حدیث میشنوممنم که باز در آن روی خوب مینگرم
به چشمهای خوشت میل عاشقان بیش استز تشنگان به لب جوی و مفلسان به درم
همیشه طالب آب حیات میبودمچو یافتم بنشستم به کام دل بخورم
زمان هجر خیالت رسید فریادموگرنه کی غم دوری گذاشتی اثرم
خبر مپرس که روز فراق چون بودیکه از مشاهده امشب ز ذوق بیخبرم
مرا ز روی تو خورشید در شبستان استچه التفات بود سوی شمع یا قمرم
گر از بهشت کند امشبم طلب رضوانبگویمش که ازین روضه درنمیگذرم
اگر نظیر تو جوید نظر محال بودمگر خیال تو آید به خواب در نظرم
نهاد شکّر شکر تو در دهان همامحلاوتی که فراموش میکند شکرم