گنج

شمارهٔ ۱۲۹

ماه ز مشرق طلوع کرد چو رویت تمامنی که بود مه که زو مهر کند نور وام
ماه فلک را قدی نیست چو سرو سهیسرو سهی را رخی نیست چو ماه تمام
هر دو تو داری و بس نیست نظیر تو کسطوطی جان در قفس شد شکرت را غلام
چون که پریشان شود زلف خوشت نیم روزشب‌رو عیار را کار شود با نظام
باز نداند کسی نیم شب از نیم روزپای چو بیرون نهی نیم شبی از مقام
نیست تنت ز آب و خاک هست همه جان پاکگشت مجسم مگر روح لطیف همام
عاجزم از وصف تو یک سخنم بیش نیستخاتم خوبان تویی ختم کنم والسلام