شمارهٔ ۱۲۰
عاشق کسی بود که کشد بار یار خویششهوت پرست مانده بود زیر بار خویش
شد زندگانیم همه در کار عشق یاراو فارغ از وجودم و مشغول کار خویش
چشمم چو جویبار شد از انتظار و نیستآن نوبهار را هوس جویبار خویش
از عاشقان مرادش اگر بیمرادی استما را رضای یار به از اختیار خویش
چشمش به تیر غمزه چو میبفکند شکاربیالتفات میگذرد بر شکار خویش
در بند زلف یار بود جان من هنوزروزی که زین دیار رود با دیار خویش
شبها مخسب و روز میاسای ای همامیک شب مگر رسی به وصال نگار خویش
امروز روزگار ریاضت کشیدن استضایع مکن چو بیخبران روزگار خویش
گر هستی مراد تو برخیزد از میانیابی مراد خویشتن اندر کنار خویش