شمارهٔ ۱۱۷
برو با ما صلاح و زهد مفروشکه من پندت نخواهم کرد در گوش
ملامت آتش دل میکند تیزبه آتش کی نشیند دیگ را جوش
شما را سلسبیل و حوض کوثرمرا آب حیات از چشمه نوش
مرا امروز با سر عشقبازیستکه در پای خیالت داشتم دوش
من خاکی که باشم کآسمان راهمیزیبد مه تابان در آغوش
اگر سر خاک پایت را بشایدکشیدن بار باشد بر سر دوش
شکایت داشتم از دوست بسیارچو آمد شد حکایتها فراموش
نظر کردن به رویت چون توانمکه چون بویی شنیدم رفتم از هوش
به گویایی نشد کس محرم دوستقناعت کن به بینایی و مخروش
همام افسانه عشقش مکن فاشزفان حال خود گوید که خاموش