گنج

شمارهٔ ۱۱۶

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: انش۹ بیت
این نه دردیست که بی دوست بود درمانشخُنُک آن جان که نصیبی بود از جانانش
عقل گوید به نصیحت که مده جان به لبشعشق فریاد برآرد که مکن فرمانش
ای منجم نظر از ماه و ثریا بستانچون بخندد مه خوبان بنگر دندانش
غنچه بر خنده خود خنده زند وقت سحرگر ببیند نمک آن دو لب خندانش
هر رهی را که در او پای نهی پایانی‌ستجز ره دوست که پیدا نبود پایانش
همه دانند که هر طایفه ورزد کیشیکیش من آن که شود جان و دلم قربانش
خاک پایش چو منی را نرسد می‌کوشمکه رسد چشم مرا گرد سم یکرانش
هستی خویش نهادم همه در وجه رخشگفت کآسان نفروشم ندهم ارزانش
شد خیال سر زلفت سبب کفر همامروی بنمای که تا تازه شود ایمانش