شمارهٔ ۱۰۷
دوش از لبت ربودهام ای مهربان شکرپیداست در بیان من امروز آن شکر
چون نی به خدمت تو بسی بستهام میانتا همچو نی گرفتهام اندر دهان شکر
در عمر خود لبم ز لبت یک شکر گرفتآری به کیل میبفروشد از آن شکر
از تاب آفتاب رخت تا نگردد آبشد زیر سایه خط سبزش نهان شکر
پیش از خط ولب تو نگارا ندیدهامدیگر که از نبات کند سایهبان شکر
جانم فدای آن لب جانان که میدهداز ذوق اندکی به مذاقم نشان شکر
یاد لبت چو میگذرد بر زبان منحالی همیشود ز زبانم روان شکر
وصف لبت نهاد شکر در دهان منگر بیش از این بگویم گردد زبان شکر