شمارهٔ ۱۰۱
دل به کنج عافیت چون پای در دامان کشیدحلقه زلف تواش در حلقه رندان کشید
بینوایی ره به سوی گنج سلطان باز یافتتشنهای جان را به سوی چشمهٔ حیوان کشید
گرچه زحمت یافت دل باری مراهم راحتیستکاخر آن رنج از برای آن لب و دندان کشید
تا خرامان دیدهام بالای چون سرو تو راکافرم گر دیگرم خاطر به سروستان کشید
چون نظر کردم به ابرویت مرا چشم تو گفتبا چنین بازو کمان نیکوان نتوان کشید
از برای چشم نرگس هر سحر باد صباخاک پایش را به سر برداشت در بستان کشید
باد چون بگذشت بر زلف پر از چین تو گفتمشک میباید از این کشور به ترکستان کشید
در جهان دانی که داند اندکی حال هماموان که جانم ز اشتیاق خدمت جانان کشید
عاجزی سرگشتهای داند که در راه حجازتشنگیها از هوای گرم تابستان کشید