شمارهٔ ۶۹ - و له ایضا
تا کی من سرگردان در عشق تو درمانم؟ای عشق تو در جانم، وی درد تو درمانم!
خواهم که به کام دل در پیش تو بنشینمخواهم که مراد جان از لعل تو بِستانم
از تیغ تو مجروحم گر خود چو سیاووشموز دست تو افتادم گر رستم دستانم
از سینهٔ چون سیمت وز دیدهٔ شوخ توبا سینهٔ بریانم، با دیدهٔ گریانم
بر پیش طبیب دل افتاده و رنجورمدرمان دل مسکین ای خواجه نمیدانم
من روی تو میجویم من ماه نمیبینممن وصل تو میخواهم من قصه نمیخوانم
در کوی وفاداران چون حیدر بیسامانگر خون دلم ریزی، بادا به فدا جانم