شمارهٔ ۳۴ - و له ایضا
تا دست دلم دامن دلدار گرفتهستجان در نظر یار وفادار گرفتهست
ترسم که جهان جمله به یکبار بسوزدکآتش ز دلم در در و دیوار گرفتهست
آن پیر که بد معتکف مسجد جامعامروز وطن بر در خمار گرفتهست
ای صیقلیان! زنگش ازین دل بزداییدکآن آینه حیف است که زنگار گرفتهست
گفتی که گرفتی نکنم گر بخوری میچون است که امروز دگربار گرفتهست؟
آن کو به همه عمر نشد عاشق روییدق بر من مسکین گرفتار گرفتهست
یاران! به سر یار که در عالم معنیحیدر دلش از مردم اغیار گرفتهست