شمارهٔ ۲۰ - و له ایضا
در چنان صورت مطبوع عجب می مانمبیم آن است که بوسی ز لبش بستانم
مست برخیزم و در باغ ارم بر لب جویچون گل و سرو روان پیش خودش بنشانم
از رخ و زلف و قد و خد و خطش جمع شودسوسن و سنبل و سرو و سمن و ریحانم
حور عینش شمرم، باغ بهشتش گویمصنع رویش نگرم، آیت لطفش خوانم
پیش پایش به زمین افتم و دستش بوسمترک سر گویم و جان در قدمش افشانم
لابه آغازم و دستان زنم و باده خورمتا کمروار در آید به میان دستانم
در برش گیرم و کام از لب لعلش یابمدر برش میرم و بر باد روم ایمانم
گر کسی طعنه زند بر من و حال دل منگو مزن طعنه که من قصه غلط می خوانم
منکر من چه شوی، سرزنش من چه کنی؟برو ای خواجه! که من حیدر بی سامانم