گنج

شمارهٔ ۱۵ - و له ایضا

پرتو روی تو از روی صفا می‌بینممردم چشم تو در عین حیا می‌بینم
در لبت می‌نگرم، جوهر جان می‌یابمدر رخت می‌نگرم، صنع خدا می‌بینم
شام گیسوی تو یا ملک ختن می‌نگرم؟زلف پرچین تو یا مشک خطا می‌بینم؟
گرد کوه از سر غیرت چو کمر می‌گردمزآنکه اندام تو در بند قبا می‌بینم
چون صبا بی سر و پا می‌روم و سوداییتا سر زلف تو در دست صبا می‌بینم
دل یکتای خود از غایت سرگردانیبسته در سلسلهٔ زلف دوتا می‌بینم
تا به هم درشکند قلب اسیران کمندترک سرمست تو با تیغ جفا می‌بینم
دل که از غصه به تنگ آمد و ناپیدا شداثرش در دهن تنگ شما می‌بینم
از تو چندان که به من جور و جفا می‌آیدهمچنان در دل خود مهر و وفا می‌بینم
حیدر از آرزوی آتش و آب رخ توخاکش از مهر تو بر باد هوا می‌بینم