گنج

فی حق الحق و ما فی شانه یصدق

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: هاوردهام۲۹ بیت
قادرا، پاکا به درگاهت پناه آورده‌امسر ز ره گر برده بودم، سر به راه آورده‌ام
جان به صبح اول اندر حضرت آوردم به صدقتا نگویی دیر آوردی، به گاه آورده‌ام
پای عزت در رهت هر شامگه بنهاده‌امروی طاعت بر درت هر صبحگاه آورده‌ام
من به پیش قاضی الحاجات بر اقرار خویشمصطفا و مرتضا هر دو گواه آورده‌ام
از برای آنکه تا پشت و پناه من بودروی دل دایم به درگاه الاه آورده‌ام
دستگاهم نیست وز افلاس پایم در گِل استتا نپنداری که پیشت دستگاه آورده‌ام
شرمسار حضرتم، افکنده‌ام سر پیش پایاز برای آنکه در حضرت گناه آورده‌ام
من مسلمانم، نکردم اشتباه حق به کسکافرم گر زآنکه هرگز اشتباه آورده‌ام
از برای سجده هر بانگی که بر من می‌زنندقامت خود بر در حضرت دوتاه آورده‌ام
گرچه دایم روی بر درگاه می‌بایست کردروی بر درگاه عزت گاه‌گاه آورده‌ام
هرکسی از باغ طاعت گل در آن حضرت کشیدمن ز بی‌برگی در آن حضرت گیاه آورده‌ام
روسفیدی نیست در من زیر این چرخ کبودزآنکه من رخ زردم و نامه سیاه آورده‌ام
آه بر آیینهٔ گردون کشیدم نیم‌شبوین کبودی بین که در رخسار ماه آورده‌ام
گرچه می‌دانم که آهم باد باشد پیش تودم به دم از سینه در پیش تو آه آورده‌ام
خویشتن آورده‌ام پیش تو با دست تهیتا نگویی خویش با خیل و سپاه آورده‌ام
جای من چاه است، شرمم باد از درگاه توگر بگویم من که در پیش تو جاه آورده‌ام
خرمن عمر از هوا بر باد غفلت داده‌املاجرم بر درگهت روی چو کاه آورده‌ام
بس که دریای سرشک از دیدهٔ من می‌روددر میان بحر چون ماهی شناه آورده‌ام
ناگهان طوفان نوح اندر جهان آید پدیدبس که من از دیدهٔ خونین میاه آورده‌ام
حال من باشد تباه از جرم و آوردم برتراستی را در برت حالی تباه آورده‌ام
درد من افزون شد و کاهید عمرم از ندمبس که من از سینه آه عمر کاه آورده‌ام
جان ز تن آورده‌ام در ملک مصر وحدتتیوسف مصری نگر کز قعر چاه آورده‌ام
من ز «الا الله» می‌گویم سخن در حضرتتتا نگویی من سخن از «لا اله» آورده‌ام
ای مسلمانان! درین عرصه ز اسب آرزومن پیاده گشتم و رخ پیش شاه آورده‌ام
گرچه هرکس را بود پشت و پناهی در جهاندر حقیقت من ز حق پشت و پناه آورده‌ام
این چنین عشقی که من آورده‌ام با کردگارتا نپنداری که در این سال و ماه آورده‌ام
در ازل من بوده‌ام عاشق به ذات پاک اوعشق او با خویشتن زآن جایگاه آورده‌ام
تا مگر عذرش بخواهی از خداوندی خویشحیدر دل‌خسته پیشت عذرخواه آورده‌ام
از سیاست سخت می‌ترسم که از دیوانگیبندهٔ مجرم به پیش پادشاه آورده‌ام