بخش ۴۷ - به وصل رسیدن درویش و دوری او بار دیگر به جور رقیب
گفت راوی که شاه هر نفسیآن گدا را همی نواخت بسی
خبر آمد که از فلان کشوربر سر شاه میرسد لشکر
بیشمارست لشکر دشمنپای تا سر نهفته در آهن
شاه باید که فکر کار کنددفع آن خیل بیشمار کند
شاه باید که لشکر انگیزددر سواری چو گرد برخیزد
چو از این قصه شد رقیب آگاهرفت و گفت از سر حسد با شاه
نزد ارباب عقل معلومستکه نظر سوی ناکسان شومست
هر که را بخت بد ز پا انداختدیگرش سر بلند نتوان ساخت
حذر از قوم بختبرگشتهکه چو خویشت کنند سرگشته
یارب این سفله از کجا آمد؟که به سر وقت ما بلا آمد
این سخن گفت و کرد محرومشبهره این داد طالع شومش
عاشق از وصل چون جدا افتاددست بر سر زد و ز پا افتاد
گفت باز این چه حالتست مرااین چه رنج و ملالتست مرا
اگر از ابر فتنه بارد سنگآرد آن سنگ بر سرم آهنگ
اگر از دشت فتنه روید خارخلد آن خار بر دلم صد بار
چشم من گر به گل نظر فگندگل شود خار و در دلم شکند
دست من گر به کف سبو گیردمیشود خون و در گلو گیرد
گر روم سوی چشمه در ظلماتشربت مرگ گردد آب حیات
گر زنم گاک تا به راه افتمگام اول درون چاه افتم
بختم از چاه گر برون فگندباز فیالحال سرنگون فگند
آه! ازین بخت واژگون که مراستوای از این طالع نگون که مراست
عدم من به از وجود منستگر بمیرم هنوز سود منست
آمد از شوق مرگ جان به لبممیدهم جان و مرگ میطلبم
تا کی افغان ز من برون آیدکاشکی جان ز تن برون آید
از نفسهای گرم سوخت تنمکو اجل تا دگر نفس نزنم
نیست هرگز از نشاط در دل منگویی از غم سرشته شد گل من
دور گردون ز من چه میخواهدکه تنم را چو کاه میکاهد
داد مانند کاه بر بادمزان به گردون رسید فریادم
چرخ پیرست روز و شب گردانتا کند حمله با جوانمردان
خویش را صبح و شام زیب دهدهمه آفاق را فریب دهد
راست گویم؟ کجست فطرت اوراستی نیست در جبلت او