بخش ۴۵ - بر تخت نشستن شاه و توفیهٔ عهد با درویش
دور او همچو دور می خوش بودهمه عالم به دور وی خوش بود
هیچ کس را به دل غباری نههیچ خاطر به زیر باری نه
دل مظلوم از غم آسودهجان ظالم ز غصه فرسوده
شحنه چون زلف دلبران در تابفتنه چون بخت عاشقان در خواب
ملک را زحمت خراج نبودخلق را هیچ احتیاج نبود
کس به سودا و سود کار نداشتغیر سودای زلف یار نداشت
از سپاهی در آن خجسته زماندر کشاکش نبود غیر کمان
کس به دورش نبود زار و نزارمگر آن کس که بود عاشق زار
گر کسی بینوا شدی ناگاهچون شدندی ز حال او آگاه
بس که هر کس نواختی او رامنعم دهر ساختی او را
بود شه را عنایتی که مپرسبر رعیت رعایتی که مپرس
آفرین خدای بر پدریکه ازو ماند اینچنین پسری
ابر رحمت نثار آن صدفیکه بود گوهرش چنین خلفی
آن درخت کهن به کار آیدکه نهالی ازو به بار آید