گنج

بخش ۲۳ - سر راه گرفتن رقیب درویش را

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۲۹ بیت
چند روزی که شاهزادهٔ عصرآمد و جا گرفت بر لب قصر
آن گدا رو به قصر شه می‌کردبر در و بام او نگه می‌کرد
به هوای شه و نظارهٔ بامماند سر در هوا سحر تا شام
جز به سوی هوا نمی‌نگریستهیچ بر پشت پا نمی‌نگریست
در هوا بس که بود واله و مستخلق گفتندش آفتاب‌پرست
تا به جایی رسید گفت و شنفتکه رقیب آن شنید و به اوی گفت
این گدا از خدای نومیدستقبلهٔ او جمال خورشیدست
کافرست و ز اهل ایمان نیستکفر می‌ورزد و مسلمان نیست
خورد درویش بی‌گنه سوگندبه خدایی که هست بی‌مانند
اوست خورشید و عشق لایق اوستهمه ذرات کون عاشق اوست
پیش خورشید او حجابی نیستغیر او هیچ آفتابی نیست
شد معین میان دشمن و دوستکه به عالم خدپرست خود اوست
باز خود را به کوی شاه افگندوز کف خصم در پناه افگند
لیک طفلان کوچه و بازارباز جستندش در پی آزار
هر طرف می‌شدند سنگ به دستکه: کجا رفت آفتاب‌پرست؟
هر که کردی به آن طرف آهنگتا زند بر گدای مسکین سنگ
سنگ ازان آستان شه کندیبردی و خود به سویش افگندی
گفت از سنگ بینم آزاریسنگ آن آستان بود یاری
بس که طفلان زدند سنگ بروعرصهٔ شهر گشت تنگ برو
به ضرورت ز شهر بیرون جستکنج ویرانه‌ای گرفت و نشست
چون به ویرانه ساخت مسکن خویشپیرهن چاک کرد بر تن خویش
که من مرده پیرهن چه کنم؟مرده گر نیستم، کفن چه کنم؟
هر زمان خاک ریخت بر سر و تنکین چه عمرست؟ خاک بر سر من
یک سر مو نکاست ناخن خویشخواست ناخن زند به سینهٔ ریش
موی ژولیده را گذاشت به سربلکه مویی ز سر نداشت خبر
با خود از بیخودی سخن می‌کردگله از بخت خویشتن می‌کرد
که رساندی سرم چرخ برینبازم از آسمان زدی به زمین
گر به من لحظه‌ای وفا گردیهم در آن لحظه صد جفا کردی
حد جور و جفا همین باشدبارک الله! وفا همین باشد