گنج

بخش ۱۸ - راندن کوئوال گدا را از مکتب به رقابت خود

هیچ جا در جهان حبیبی نیستکه به دنبال او رقیبی نیست
مردمان تا حبیب می‌گوینددر برابر رقیب می‌گویند
تا کسی جان به آن جهان نبرداز بلای رقیب جان نبرد
شاه را سنگ‌دل رقیبی بودیک ز انصاف بی‌نصیبی بود
کار او زهر چشم بود از قهرکاسهٔ چشم او چو کاسهٔ زهر
به غضب تیز کرده خویَش راخنده هرگز ندیده رویش را
مهر آزار خلق در مشتششکل کژدم گرفته انگشتش
هرکه سرپنجه‌ای چنین داردمشت کژدم در آستین دارد
با وجود چنین ستیزه و قهرمیر بازار بود و شحنهٔ شهر
حکم بر خاص و عام بود او رااختیار تمام بود او را
سفله را هرگز اعتبار مبادمدعی صاحب اختیار مباد
حاصل قصه آن که آن بدکیشگشت واقف ز قصه درویش
همچو سگ تند شد به قصد گداتا ازان آستانش ساخت جدا
آن گدا را چون راند از در شاهمدتی می‌نشست بر سر راه
از سر راه نیز مانع شدسعی درویش جمله ضایع شد
غیر از اینش نماند هیچ رهیکه رود شب به کوی دوست گهی
کرد بیجاره این‌چنین تدبیرکه رود به کوی او شبگیر
راز او چون به روی روز افتادشب تاریک دل‌فروز افتاد
پردهٔ صدهزار عیب شب‌ستیکی از پرده‌های غیب شب‌ست
شب که سر برزند ز سر ظلماتدر سیاهی نماید آب حیات
نور معراج در دل شب تافتمصطفی آن‌‌چه یافت در شب یافت