گنج

بخش ۱۰ - آغاز قصهٔ شاه و درویش

سخن‌آرای این حدیث کهناین‌چنین می‌کند بیان سخن
که ازین پیش بود درویشیراست‌کیشی، محبت‌اندیشی
از همه قید عالم آزادهلیک در قید عشق افتاده
الم روزگار دیده بسیمحنت عاشقی کشیده بسی
تنش از عشق جسم بی‌جان بودرگ برو همچو عشق پیچان بود
بود در کوه گشته و هامونکار فرهاد کرده و مجنون
بس که می‌داشت میل عشق مدامعشق می‌گفت در محل سلام
از قضا چند روزی آن درویشبر خلاف طریق و عادت خویش
از سر کوی عشق دور افتاددر سراپردهٔ سرور افتاد
نی به دل داغ اشتیاقی داشتنی به جان آتش فراقی داشت
دلش آزاده از جفای حبیبجانش آسوده از بلای رقیب
شکر می‌گفت زانکه روزی چندبود در کنج عافیت خرسند
گرچه می‌خواست ترک محنت عشقبود در خاطرش محبت عشق
عاشقی گرچه محنت‌انگیزستمحنت او محبت‌انگیزست
خواست القصه عشق صادقکه دگربار اگر شود عاشق
عاشق سرو قامتی باشدکه به قامت قیامتی باشد
با وجود جمال صورت خوبباشد او را کمال سیرت خوب
از کمال کرم وفادارینه ز عین ستم جفاکاری
به هوای چنین دلارامیمی‌زد از شوق هر طرف گامی
سوی باغی گذر فتاد او راکه نشان از بهشت داد او را
چهرهٔ باغ و طرهٔ سنبللین یکی حلقه حلقه و آن گل گل
طرفه‌تر آن که روی گل گل روظاهر از حلقه‌ای سنبل او
لاله را زا پیاله‌اش داغیگو چه حالیست در چنین باغی؟
سبزه در وی چو خضر جا کردهعلم سبز در هوا کرده
بهر دفع خمار نرگش مستنصف نارنج داشت در کف دست
گل به خوش‌بویی نسیم صباپیرهن کرده از نشاط قبا
دو لب خویش از فرح خندانشکل دندانه بر لبش دندان
منظری داشت همچو خلد برینبرتر از اسمان به روی زمین
بام افلاک پیش منظر اوبود چون سایه پست در بر او
ماه و خورشید فرش آن در بودخشتی از سیم و خشتی از زر بود
زیر دیوارش از برای نشاطبود گسترده صد هزار بساط
طوف آن باغ چون میسر شدمیل درویش سوی منظر شد
ناگهان دید مکتبی چو بهشتدر و دیوار آن عبیرسرشت
وه چه مکتب که رشک بستان‌هابوستانی درو گلستان‌ها
اهل مکتب همه به حسن و جمالسالشان کم، جمالشان به کنال
یکی ابروی کج عیان کردهسر «نون و القلم» بیان کرده
یکی از شکل و قد و زلف و دهاناز «الف، لام و میم« داده نشان
همچو «والشمس» آن یکی را رویهمچو «والیل» آن یکی را موی
هر که در مکتبی چنین شد خاصخواند «الحمد» از سر اخلاص
بود سرخیل آن همه ماهیملک اقلیم حسن را شاهی
زرفه شه‌زاده‌ای به حسن ادبطرفه‌تر آن که «شاه» داشت لقب
سرو قدی که چون قدم می‌زدهر قدم عالمی به هم می‌زد
شوخ‌چشمی که چون نگه می‌کردخانهٔ مردمان تبه می‌کرد
پیش آن چشم خواب ناک سیاهسرمه بی‌قدر همچو خاک سیاه
بودش از زهر چشم مژگان‌هاهمچو زهر آب داده پیکان‌ها
سنبلی بر سمن کشیده چو جیمکاکلی بر قفا فگنده چو میم
چون نمک ریخته تکلم اوشکر امیخته تبسم او
شکل ابروی آن خجسته تذرودو پر زاغ بود بر سر سرو
چشمهٔ آب زندگی لب اوموج آن سیم غبغب او
از دهانش نشانه هیچ نبودجز سخن در میانه هیچ نبود
آن دهان هیچ و آن میان هم هیچجز خیالی نبود و آن هم هیچ
گر میانش خال خواهد بودآن خیال محال خواهد بود
مشکلی هرکه پیشش آوردیاو روان حل مشکلش کردی
بود وقت فسون‌سازیخرده‌دانی و نکته‌پردازی
بس که درویش گشت مایل اوماند در حسرت شمایل او
هر دمش می‌فزود حیرانیحیرتی آن‌چنان که می‌دانی
شاه گفتش چنین خموش مباشلب بجنبان تمام گوش مباش
گر تو را هست مشکلی در دلبکن از من سوال آن مشکل
چیست؟ گفت آن یگانهٔ آفاقآن که هم جفت باشد و هم طاق؟
گفت آن ابروان پرخم ماستکج تصور مکن که گفتم راست
گرچه جفتند آن دو بی کم و بیشلیک طاقند در نکویی خویش
گفت آری جواب آن اینستشاه را صدهزار تحسینست
شاه گفتا که در کدام کتابخوانده‌ای این‌چنین سوال و جواب؟
گفت هرگز نخوانده‌ام سبقیپیش کس نگذرانده‌ام ورقی
بهره‌ای از سواد نیست مراغیر خواندن مراد نیست مرا
خانهٔ چشمم از سواد تهی‌ستبی‌سوادیش عین روسیهیست
تا نخوانی به دل سروری نیستدیده را بی‌سوادی نوری نیست
چون که شه را شد اعتقاد بروالف و با نوشت و داد برو
میل درویش زان یکی صد شدگفت این بار کار من بد شد
دست بر سر نهاد و زار گریستکه درین عاشقی نخواهم زیست
چون به هم حسن و خلق یار شودعشق عاشق یکی هزار شود
خوب‌رویی که هست عاشق دوستدر جهان هر که هست عاشق اوست
گرچه درویش ذوفنونی بوددر ره عشق رهنمونی بود
لوح تعلیم در کنار نهادسر تعظیم پیش یار نهاد
ای بسا خرده‌بین که آخر کارسوی مکتب رود چو اول بار
این بود عشق ذوفنون را وردکه کند اوستاد را شاگرد
عشق چون درس خود کند بنیادبشکند تخته بر سر استاد
در سبق آشکار می‌نگریستلیک پنهان به یار می‌نگریست