گنج

بخش ۲۳ - حکایت مجنون که بسبب احسانی که بسگ لیلی نمود دلش از دولت وصال بیاسود

۴۶ بیت
چو مجنون دور ماند ازگوی لیلیبآه و ناله گفتا: وای! ویلی!
ندانم با غم لیلی چه سازم؟بچندین آه و واویلی چه سازم؟
ز کویش صد غم و اندوه بردمبزیر محنت چون کوه مردم
مگر باد صبا آید ز کویشکه بازم زنده گرداند ببویش
چه بودی؟ گر تنم را جان نبودیوگر بودی غم هجران نبودی
غم و دردی که من دیدم که دیدست؟نه کس دیدست و نه هرگز شنیدست
بمحنتهای گوناگون توان زیستولی بی روی لیلی چون توان زیست؟
تن من کاشکی! خاشاک بودیکه باد صبح خیزم در ربودی
روان بردی و در راهش فگندیبخواری در گذرگاهش فگندی
گذشتی سوی من لیلی خرامانکشیدی بر سرم از ناز دامان
زدم من هم روان در دامنش دستشدم چون خاک زیر پای او پست
چه خوش باشد که کام من برآید!بزیر پای او عمرم سرآید
چنین گفت و قدم زد در بیابانبسوی کوه و صحرا شد شتابان
چو مجنون سوی صحرا کرد میلیسگی دید از سگان کوی لیلی
ز پیری دست او از کار ماندهز پا افتاده وز رفتار مانده
نمانده قوتش در دست و در پایباین بی دست و پایی مانده بر جای
نهاده آهوان پا بر سر اولگد کوب غزالان پیکر او
ز سر تا پا شده زیر مگس گمبرای خود مگس ران کرده از دم
زبان مالیده بر زخم تن خویشدهان زخمش از زخم زبان ریش
شده چون استخوان از بهر نانیبغیر از خود ندیده استخوانی
دل مجنون ز حال او برآشفتبسوی او نظر میکرد و میگفت
که: ای من در وفا شرمنده توسگ یار منی، من بنده تو
غزالان جهان، ای شیر زادهز دستت روی در صحرا نهاده
پلنگان هم ز بیمت با صد اندوهحصار سنگ منزل کرده در کوه
نمی دانم چرا از پا فتادی؟ز جای خود کجا این جا فتادی؟
چرا دستت چنین از کار مانده؟چرا پای تو از رفتار مانده؟
کجا رفت؟ آنکه بود از پنجه توغزالان، بلکه شیران رنجه تو
کجا رفت؟ آنکه هر سو میدویدیبصحرا همچو آهو میدویدی
بیابان پر نفیر و غلغلت بودپلاس خیمه لیلی جلت بود
اگر روزی فتد چشمم بر آن جلکنم آنرا ز خون دیده گل گل
قد من حلقه شد، کامم برآوربمن چون طوق روزی سر در آور
پس زانوی غم با حلقه مانمکه سر از پا و پا از سر ندانم
نهادی پا بکوی دلبر منبیا و پا نه اکنون بر سر من
چه بودی! گر سرم پای تو بودی؟که بر خاک سر آن کوی سودی
چو چشمت بروی افتادست گاهیگهی هم جانب من کن نگاهی
که این غمدیده روی غم نبیندکسی او را بچشم کم نبیند
چه داغست این که زو داری نشانی؟همین باشد نشان کامرانی
چه بودی؟ گر مرا این داغ بودیدلم زین گل بهشت و باغ بودی
چو کرد این گفتگو مجنون ناشادغزالی را گرفت از دام صیاد
کبابش کرد از روی مروتز قوت آن کبابش داد قوت
بآن قوت سگ آمد سوی لیلیشد آخر پاسبان کوی لیلی
چو مجنون جانب لیلی گذشتیبگرد کوی او چون کعبه گشتی
دوان آن سگ ز دامانش کشیدیروان تا پیش جانانش کشیدی
چو مجنون را باحسان بود میلیفتادش دیده بر دیدار لیلی
الهی، شیوه احسان کرم کنمرا در عالم احسان علم کن
که خود را بر سر کوی تو بینمبکویت گردم و روی تو بینم