گنج

بخش ۱۳ - حکایت عاشق وفادار که چون سر او را بریدند از سر بسوی یار خود روان شد

۳۷ بیت
گدایی را بشاهی بود میلیچنان میلی که مجنون را بلیلی
نهادی چون سگان سر در قفایشنپیچیدی سر از طوق وفایش
بکویش چون علم ثابت قدم بوددر آیین وفاداری علم بود
بتیغ از کوی او قطعا نرفتیجفاها دیدی و از جا نرفتی
چو سر عشق اوهر جا سمر شدرقیبان را ازین معنی خبر شد
ز گمراهی همه از راه رفتندز گرد راه نزد شاه رفتند
ز هر جانب سخن آغاز کردندسر سر نهان را باز کردند
که: شاها، بوالعجب حالیست امروزز محنت پیش ما سالیست امروز
یکی دیوانه ژولیده موییز راه افتاده ای، بی آبرویی
ازین سرگشته ای، بی خانمانیمیان خلق بی نام و نشانی
ز عشقت دم زند در شهر و بازارمعاذالله! زهی ننگ و زهی عار!
ازو در راهت افتادست سنگیکزان سنگست ما را کوه ننگی
ز ره گر بر نخیزد این گران سنگدگر سویت نخواهیم آمد از ننگ
بنوعی در غضب کردند شه راکه گفتا: سر برند آن بی گنه را
روانش جانب جلاد بردندبآن خونریز خون خوارش سپردند
سرش را بی دریغ از تن جدا کرددریغ آن سر که تیغ از تن جدا کرد!
چو خون بی گنه را بر زمین ریختقضا آن جا عجب نقشی برانگیخت!
سرش چون گوی هر جانب دوان شددر آخر سوی قصر شه روان شد
بمژگان از رهش خاشاک می رفتبسوی شاه می غلتید و می گفت:
اگر رفتم، دگر می آیم اینکز پا رفتم بسر می آیم اینک
گروهی در پیش افتان و خیزانبصد افسوس اشک از دیده ریزان
که: در عالم چنین یاری که دیدست؟نه کس دیدست و نه هرگز شنیدست
سرش رفتست و سودا در سر اوستز سر پا کرده در خاک ره دوست
چو بشنید این سخن شاه جوان بختبخاک افگند خود را از سر تخت
سرش گریان ز خاک راه برداشتفرو بارید اشک و آه برداشت
ندیمانی که بر درگاه بودندزبان را بر دعاگویی گشودند
که: شاه کشور جان را بقا باد!گدا گر رفت، سلطان را بقا باد
همه سرها فدای شاه بادا!سراسر خاک پای شاه بادا!
شه گردون سریر عرش خرگاهاشارت کرد با خاصان درگاه
که در سر منزل پاکش ببردندز خون شستند و بر خاکش سپردند
بنا کردند قصری گرد خاکشمدد جستند خلق از روح پاکش
شه از اخلاص می کرد آن عمارتقدم می زد بدستور زیارت
فرستاد آن قدر تکبیر و اخلاصکه جانش در حریم قرب شد خاص
خبرداری که: آن قرب از کجا یافت؟ز راه صدق و آیین صفا یافت
وفا کن، جان من، گر قرب خواهیکه هست آن موجب قرب الهی
الهی، از تو می خواهم وفاییکه: سازم زین سر سرگشته پایی
باین ها گرد کویت راه یابممگر قربی در آن درگاه یابم