گنج

بخش ۳۳

سبب اختلاف در ادیانحسد است و عداوت و طغیان
طلب سروریست هم ز اسبابکه جهانی از این تب است به تاب
جهل، پیوسته در هوای دگرعصبیّت بود بلای دگر
بی خرد راست رسم و آیینیکرد مجهول خویش را دینی
سر نهادند قوم حق نشناسدر پی اتّباع رأی و قیاس
سر این قوم زشت ابلیس استکه امام قیاس و تدلیس است
رشکش آمد به دولت آدماز تکبّر نکرد، گردن خم
بافت درهم قیاسکی چالاککه من از آتشم، حریف از خاک
گشت این شبهه، مایهٔ شبهاتکه مفصل شدهست در تورات
این چنین کرد بعد ازو قابیلکه حسد برگماشت بر هابیل
بعد از آن در قبیله جاری شددر طباع خسیسه ساری شد
اختلافات اگر چه شد بسیارلیک اصول خلاف باشد چار
اختلافی که در خدا دارندانحرافی کز انبیا دارند
سومین اختلافشان به امامچارمین اختلاف در احکام
جهل در معنی خدا و رسولشده هنگامه ساز ردّ و قبول
جاهل معنی امامت رانبود دیدهٔ صواب نما
این که یک فرقه هم به قلب و زباندر فروعند، مختلف گویان
سبب این است، کز بصیرت کممتشابه نداند از محکم
غیر معلوم، عامه را دین استکار اینان به ظن و تخمین است
چشم از آیات راست پوشیدندبه قیاس و دروغ کوشیدند
ناقصان، در عوام کالانعامگاه مفتی شدند و گاه امام
بس که تهمت به مصطفی بستندبر خلابق رَهِ هدی بستند
خاصه در عهد آل بوسفیانکه نمودند شرع دین ویران
عصر مروانیان چه می پرسی؟از فساد زمان چه می پرسی؟
تا جهان را یل خراسانیپاک کرد از عروج مروانی
خَسِ عباسیّان بلند نمودآتشی را که بر فلک شد دود
همه اعدای دین مصطفویدشمن خاندان مرتضوی
مفتیان و قضات باطن کورهمه شب مست و هر سحر مخمور
تا برآورد از آن گروه، دمارعاقبت تیغ آبدار تتار
شد جهان شسته از بنی عباسدامن خاک، پاک از آن ارجاس
کبریای جلال تیغ کشیدهمه را تیغ بی دربغ کشید
هر که واقف ز کار ایشان استدر شعار و دثار ایشان است
بُود آگه که در بنی آدمکس نکرده ست این فساد و ستم
ز آنچه کردند این گروه عنیدشرمساری کشید، روح یزید
این عبارت کلام مأمون استکافضل این جماعت دون است
هر گَه، از خشم و کین برآشفتیرو به عبّاسیان همی گفتی
که شمایید نطفه ی مستانزاده از فرج قحبه گان جهان
پدر ارشد خلیفه، رشیدپردهٔ محرمان خویش درید
هر چه کشتید در کنار من استدودهٔ خویش، ننگ و عار من است
ناقل این حدیث، بی کم و بیشسنیّانند از خلیفهٔ خویش
یاد اینان کراهت انگیز استزنگ آیینه صفاخیز است
شهرتِ کارِ این گروه خبیثبی نیاز است از بیان و حدیث
مدّعا اینکه روزگار درازدَرِ صد فتنه شد به خلق فراز
خلفای زمانه یاراننددین و ایمان دگر چه سان مانند؟
عرض تقلید، قاف تا قاف استکیش اسلام ارث اخلاف است
ناقصان زمانه کور و کرندرهسپاران کوی دل دگرند
تیره بختان بی صفایی چندروز کوران بی عصایی چند
آن یکی را به یاری توفیقحَسَن بصری است، پیر طریق
وان دگر، راه اعتزال رودبه قفای رم غزال رود
اشعری طعنه زن به معتزلی ستکاعتقادش ضلال و تیره دلی ست
دیگری خصم جان، اشاعره رابه از ایشان نهد، اباغره را
یکی از هر دو بر کرانه رودپی کرامیان روانه شود
وان سفیه دگر ز کون خریپی سفیان نموده ره سپری
سجده بر راه فرض نوری را؟!سامری وار، عجل ثوری را
وان دگر را خطاب، خطّابی ستسرمه دیده گرانخوابی ست
جان نثار معلّل است یکی!؟توتیای یقین، غبار شکی
دیگری در جهان بود کامشانتظام کلام نظامش
وان دگر کامل از مریدی شددم منصور ما تریدی شد
کرده ابداع دین نو، مالکپی او گشته زمره ای هالک
مرده شکلی که بوی جیفه دهدجان به فتوای بوحنیفه دهد
شافعی گشته آشکار و خفیخصم ناموس سیرت حنفی
حنبلی پیشوای مشتی خرنه خمش خر، خران دعوی گر
گفته افسار گمرهی را دینقاف تقلید کرده داغ سرین
درهم افتادگان به مشت و لگداز خری کرده در حماقت، کد
شده زین زمرهٔ تعصب گرهر یکی، میخ مقعد دیگر
تو ازین گیر و دار غصّه مخورسر خر راست، گوش خر در خور
گر نباشد خر الحسب للذاتکه زند دم ز انکر الاصوات؟
همگی راکبند و مرکوبندزیر و بالای یکدگر چوبند
تا به کی از ملوک عباسیشهره ی عصر خود به نسناسی؟
چونکه ادراک این فضیحت کردخلق را منع و زجر و غلظت کرد
که دگر ترک اجتهادکنندعرصه این است، تا گشاد کنند
هر چه بودند اگر فقیه و سفیهمجتهد بس بود چهار فقیه
گر کسی خارج از چهار آرندهر که باشد، به گیر و دار آرند
سنّیان را که بد هزاران کیشا سختا ننگ و بلایی آمد پیش
رفت اطناب و اختصار آمدچاره ناچار تا چهار آمد
بر مرور دهور مذهبهااز میان رفت و چار ماند بجا
کرد گرگ آشتی، چهار به هملیک در فکر کارزار به هم
فخر رازیّ و حجهٔ الاسلامقاضی ماضی مراغه، نظام
حنفی را فضیحتی کردندمذهبش را به صورتی کردند
که به کافر نکرده اند آن کارمرحبا دین و حبّذا پیکار
هر که گردد ز جهل، یافه سرایخواهد آخر شنید، طعن بجای
باشد اسلام اگر تعصب و جهلکیش حجّاج بهتر است از سهل
گر مسلمانی این بود، صد بارکیش ملحد به است ازین پیکار
ملحد آسوده فارغ البال استای مسلمان، تو را چه احوال است؟
باشد احمق سرشت، مسلم اگرخر ز خر باز هم، بود بهتر
باشد اخلاق زشت اگر ایمانیک مسلمان مباد، گو به جهان
شرط اسلام اگر بود این قیدجحی افضل بود بسی ز جنید
این بلایا که نزل جمهور استاز خلاف رسول، مجبور است
ترک نصّ و وصیّتش کردندعهد او را، پَسِ سر افکندند
اوصیای وِی اند، شمع هدارهنمایان سالکان خدا
اُمنای حقایق ایشانندخلفا بر خلایق ایشانند
اهل ذکرند و اهلبیت صفاهم اولی الامر و هم ذوی القربا
فرح حال عالمند و فتوحدر نجات از بلا، سفینه ی نوح
حجت حق و ثانیِ ثقلیناَعرَض النّاسُ عن کلا النّجدین
شرع و قرآن هم، اوصیا دانندهمه را دیگران کجا دانند؟
هر که نشناخت خضر، گمراه استسالک راه نیست، در چاه است
انحراف از سبیل حق و صوابدر نیاید به حدّ و حصر و حساب
روش خطّ مستقیم یکی ستانحرافات را، حسابی نیست
منحرف در سلوک، بسیار استبر خط مستقیم، دشوار است