بخش ۲۰
عارفان چون دم از لقا زده اندنقش معنی به مدعا زده اند
آن سخن چون به گوش عامه رسیدهرکسی بر مراد خود فهمید
کار بینا و کور یکسان نیستگوش را، کار چشم شایان نیست
گوش دل، گوش تیزهوشان استگوش حس، از درازگوشان است
تیغ تیز زبان دانا دلهست فرقان راست از باطل
با زبان نوبت شهی زدهامسکه بر زرِّ ده دهی زده ام
هر فسادی که در جهان باشداز زبان مقلدان باشد
هله، هش دار، تا زیان نکنیسر خود در سر زبان نکنی
طوطی از گفت خود قفس گیر استمی پرد شاد، تا نفس گیر است
کوری ناقصان ز دید به استپیش من، منکر از مرید به است
پر شاهین کلنگ اندازدپر تقلید، خون هدر سازد
ابلهی، در حماقت آبادیبه هوای پریدن افتادی
بست بر خود، دو بال کرکس رازندگی خوش نبود ناکس را
شد فراز بلندتر بامیکز پریدن برآورد نامی
از پر عاریت به دام افتادبال بر هم زد و ز بام افتاد
آنچه مقصود اهل تحصیل استبینش حق به جمع و تفصیل است
چون شود حاصل این خجسته کلامعارف آن را لقا نماید نام
بینش وحدت است در کثرترؤیت کثرت است در وحدت
وان به نوعی که از کمال نظرنشود هیچ یک، حجاب دگر
در تماشای خلق حق بیندرخ خورشید، در شفق بیند
خلق بیند ز جلوهٔ ازلیچونکه باشد دوبینی از حولی
باشد ادنی مراتب تقویاجتناب از حرام، در معنی
آخرین پایه، نزد صاحب سیرتقویِ دل ابودا ز رؤیت غیر