بخش ۲۰ - حکایت در تحذیر از انس به زخارف کودک فریب
شنیدم که یحیی بن برمک پگاهبه بغداد می دید عرض سپاه
جوانی بدید از هژبران جنگکه بربسته بر خنگ، چرم پلنگ
زخامی بدان شیوه مشعوف بودنمایش کنان جلوه ای می نمود
ز وضعش برآشفت و دیدش شگفتدل پخه مغزش، رمیدن گرفت
بگفتا بگویید این خام رانسنجیده نیرنگ ایّام را
ز خامی چه نازی به این پاره پوست؟اگر پوست از مغز دانی نکوست
نهشتند این بر پلنگ درشتچه سان اشهبت را بماند به پشت؟
چنین است رسم خسیسان دهرکه از کمتر از خویش گیرند بهر
شریفی بباید که از کایناتفشاند چو ما دامن التفات