گنج

بخش ۱۸ - حکایت از واردات خویش

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۲۱ بیت
فتادم شبی در بیابان حینمودم بسی راه، سرگشته طی
شبی تیره دل چون سر زلف یارپریشان و درهم، من از روزگار
بسی پیشم آمد نشیب و فرازکه نادیده بودم به عمر دراز
در آن دشت حیرت ندیدم رهینجستم نشانی ز منزلگهی
اساس شکیبایی از جای رفتکه هوش از سر و قوّت از پای رفت
ز سعیم فزون، کار دل خام شدزبان چون جرس خشک در کام شد
به گم کرده راهان تفسیده کامخط جاده می باید و خطّ جام
نهان بود شب در سیاهی فقطسوادی نشد روشن از این دو خط
در آن شوره زار قیامت نهیبمرا سوخت گرمای دوزخ لهیب
زلال حیاتم شد اندر مغاکتپان اوفتادم چو ماهی به خاک
گسست از تپش تار و پود املگلوگیر جان شد پلنگ اجل
کشاکش چو تار نفس را گسیختبه رخساره ام رشحه ای چند ریخت
برآمد فروخفته چشمم ز خوابکه روشن شود چشم نرگس ز آب
چه شد گر قضا دشنه خون خوار داشت؟که سرگشتگی ها به من کار داشت
همانا که فرّخ لقا خضر بودکه گرد غم از چهره ام می زدود
به کف جرعه ای داشت کوثر سرشتتموز مرا کرده اردی بهشت
سبک جستم از جای شوریده وارزدم بوسه بر دامنش بی شمار
گرفتم سر آستینش به چنگبنالیدم آنسان که بگداخت سنگ
سرم را گرفت از کرم در کنارغم از دل رود، چون رسد غمگسار
نهاد آن سفالین قدح بر لبمبرآمیخت با موج کوثر تبم
غم و رنج دیرینه از یاد رفتغباری که دل داشت بر باد رفت