شمارهٔ ۴۹ - در تفاخر ۱
شاعر و شعر شناسان، قلمم را به زبانرفته ابطای حقی گاه و گه ابطای یلی؟
گاه در طول کند صف شکنی، گاه به عرضذوالفقار کف خصم افکن کرار علی
گر گذارد قدمی سوی چپ و راست، سزاستاز تهمتن نبود عیب، به میدان یلی
زلف لیلی ست سوادم، چه پریشان، چه به خمتوبه پرداز به آرایش زلف عملی
نکته گر لاغر و گر فربه، از آن هیچ نکاستمصحفم گاه بود رحلی و گاهی بغلی
وقفه یک جا نکند خامهٔ نورافشانممهر، گاهی اسدی باشد و گاهی حملی
کرده بر دایره ام حلقه به گوش خط یاررشک خورشید بود نقطهام از بی بدلی
نقش کلکم که بود روشنی چشم خردکرده، در دیدهٔ بی نور حسودان، سَبَلی
یابی از خامهٔ من، خضر صفت عمر ابدبینی از نامه ی من پرتو فیض ازلی
می کند فرق، دماغی که بود بوی شناسعنبری از من و زین گَندَه دهانان بَصَلی