شمارهٔ ۴۷ - قطعه
دوش دلم چون کشید خنجر آه از قرابپشت حواصل پدیدگشت ز پر عقاب
کین فلک مهر شد، از نفس پاک منترک سمن چهر شد، هندوی مشکین نقاب
داور رومی به شب، تیغ کشید از غضببر سپه زنگ بُرد حملهٔ افراسیاب
رایت پیکار زد، خسرو خاور زمینبرق به کهسار زد، خیمهٔ زرّین طناب
آیت آتوا الزکاه از صحف پاک خواندسیم کواکب فشاند خسرو صاحب نصاب
گلخن نمرود را، دود نشست از صعودآتش بی دود را، داد فلک التهاب
برقع مشکین پرند، شاهد گیتی گشودمهر به گردش فکند، ساغر لعل مذاب
لیلی شب راکه بود، در بر یرقان کبودغازه به رخساره زد، ماشطهٔ آفتاب
کلک نواساز رفت، بر سر رامشگریپیر خرد باز رفت، بر سر عهد شباب
باربدی پرده را، دید به هنجار نیستخسرو دل شد خجل، زین روش ناصواب
زخمه به هر سان زدم، بر رگ تار نفسنغمه به سامان نگشت، کام نشد ذوق یاب
نفحه روح القدس، در دل افسرده امپرده سرایی گرفت، این متعالی خطاب
کای گهر افروز دل، تیره چرایی چنین؟محفل شمع چگل، روشن و تو در حجاب
شانه رقم را بکش، از دل صد چاک خویشطرّه انفاس را، چند دهی پیچ و تاب؟