شمارهٔ ۴۳ - در مذمّت گرما
در جهنمکده هند که از تاب هواشعله ور چون پر پروانه بود، بال ملخ
دارد افسرده تو را، شعبده چرخ حزینچه توان کرد کنون، ماهیت افتاده به فخ
بس که گرم است هوا، آید اگر دمسردیمی دهم گوش، زند بیهده چندان که زنخ
هرکسی را شطی از هر بن مویی جاریستشاید ار سیل عرق، شوید ازین خاک، وسخ
نه همین جان اسیر، از تف ایام گداختتن هم از کاهش آلام، نحیف است چو نخ
روشنان فلکِ مجمره گردان بخیلخنک آن دم، که نویسند برات تو به یخ