گنج

شمارهٔ ۱۳ - قطعه در شکایت بعضی از مردم زمان خود

قدر هر سفله، از تو گشت علمای سپهر خَم، این چه انصاف است
از تو، امروز کافی الملکیستهرکه تمغای کون اوقاف است
تا که سگ یافت می شود، ندهیبه هما استخوان، که اسراف است
پرنیان باف، تخته کرده دکانروز بازار بوریاباف است
لب معنی، به مهر خاموشیستسر و سرمایه در جهان لاف است
سفله پس کیست در زمانه؟ بگوارذل النّفس اگر ز اشراف است