گنج

شمارهٔ ۹۰۹

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انزدهای۷ بیت
ز نقش خط که به رخسار ارغوان زده ایرقم به خون من ای نازنین جوان زده ای
کنون نهی ز قفس منتم به آزادیکه آتشم به خس و خار آشیان زده ای
تهی کنار دو عالم ز دین و دل گرددز طرزِ دامنِ نازی که بر میان زده ای
حنای پای تو خونم نشد، گناهم چیست؟که پا به بخت من ای شوخ سرگران زده ای
شب فراق و وصالم چو شمع یکسان استکنون که از تب و تاب، آتشم به جان زده ای
هلال من شفق از خون خویشتن داردبه دل خدنگم از ابروی شخ کمان زده ای
به گاه نکته، حزین از لبت شکر ریزدز بوسه ای که بر آن خاک آستان زده ای