شمارهٔ ۹۰۳
ناله ام را در دلش تأثیر بودی کاشکیشکوه ام را گاهگاهی می شنودی کاشکی
سیل را بی تابی از ساحل به دریا می بردبی قراری های ما، می داشت سودی کاشکی
گلستان نبود به دستان، عندلیبان را چه شد؟بلبلی از گلبنی می زد سرودی کاشکی
به ز جام می نباشد صیقلی، ساقی کجاست؟زنگ تقوا، از دل ما می زدودی کاشکی
شبنم از دریای آتش، زود زنهاری شودمرهمی داغ مرا می آزمودی کاشکی
سوخت جان از شوق، داد از بی زبانی های ماآتش پنهان ما، می داشت دودی کاشکی
سخت بی ذوق است گلشن، ابر آذاری کجاست؟بزم مستان را صفایی، می فزودی کاشکی
خنجر ناز تو را، نبود چرا پروای دل؟عقده ای از خاطر ما، می گشودی کاشکی
شمع گر سوزد به شبها، روز آرامیش هستچشم آتش بار ما، یکدم غنودی کاشکی
رسته در دل از خرد، خار و خس اندیشه هاکشت ما را برق عشقی می درودی کاشکی
کلک خاموشت چمن را بی نوا دارد حزیننغمه ای با عندلیبان می سرودی کاشکی