گنج

شمارهٔ ۸۷۹

هجر در دامن دل ریخته خار عجبیگلبن حسرت ما، کرده بهار عجبی
ناخنم تیشه شد وسینهٔ من کوه غم استزده ام دست، دلیرانه به کار عجبی
سودی از دولت همسایگی ماه نکردزلف هندوی تو، دارد شب تار عجبی
دیده، جز بوالعجبی هیچ نبیند در هندفلک انداخته ما را به دیار عجبی
شمع، سررشتهٔ افسانه به کف داد، حزیندوش با داغ تو، دل داشت شمار عجبی