گنج

شمارهٔ ۸۶۸

بود می خانه ها، در چشم شهلای تو ای ساقیهلال جام می گردد، به ایمان تو ای ساقی
ز رنگت آتشین شد گل، ز لعلت ارغوانی، ملنگه را می کشد در خون، تماشای تو ای ساقی
شکر بفکن، قدح بشکن، به شیرین خنده لب بگشامی و نقل است، با لعل شکرخای تو ای ساقی
تو چون در جلوه آیی، لنگر تمکین نمی مانددلم را می برد از جا، تماشای تو ای ساقی
بود آیین عشقت می کشی و کوچه گردیهاخرد را، سر به صحرا داده، سودای تو ای ساقی
نسیم پیرهن، صد پیرهن می بالد از بویتقبای ناز میزیبد به بالای تو ای ساقی
حزین راگر به کف نامد، ز بخت نارسا، زلفتنداد از دست، دامان تمنّای تو ای ساقی