شمارهٔ ۸۶۶
طبیب من، چرا از خسته جان خود نمیپرسی؟توان پرسیدنی، وز ناتوان خود نمیپرسی
قلم کی محرم و قاصد کجا درد سخن داردچرا احوال ما را از زبان خود نمیپرسی؟
مگر آگه نئی از سوختن ای شمع بیپرواکه از پروانهٔ آتش به جان خود نمیپرسی؟
نسیم آشفته میگوید، سراغ نافهٔ چین راچرا از طرّهٔ عنبرفشان خود نمیپرسی؟
اگر باور نداری شرح جور از من، چرا باریحدیثی از دل نامهربان خود نمیپرسی؟
شکار خسته میداند، عیار سختی بازوچرا از زخم دل، زور کمان خود نمیپرسی؟
سرت گردم، چه دیدی کز حزین گرداندهای دل راز دستانسنج دیرین، داستان خود نمیپرسی؟