گنج

شمارهٔ ۸۶۲

قافیه: انی۲۵ بیت
حین طفت حول الحی اذ مررت بالجانیرهزن دل و دین شد، چشم نامسلمانی
آفت مسلمانی، زلف دین براندازشزیر هر شکنجش دل، دیر و پیر رهبانی
دیده ام به خونریزی، غمزه و نگاهش راترک سخت بازویی، شوخ سست پیمانی
شب که با هزار افغان، در فراق یوسف خویشداشتم به سینه دلی، رشک پیرکنعانی
غیرتم صلا زد و گفت، دامنی بزن به میانتا به کى فرومانده، در طلسم حیرانی؟
فکر زاد راه طلب، رسم ره نوردان نیستبس بود شکسته دلی، با درست پیمانی
زین سروش فرخنده، هوش در سماع آمدتن ز شوق جانان شد، پای تا به سر جانی
از ادب به جای قدم، دیده قطره زن کردمناگهان به پیش آمد، سهمگین بیابانی
خورد هرکف خاکش، مغز شرزه شیران راجادهٔ خطرناکش، اژدهای پیچانی
حالتی غریب افتاد، حیرتی عجب، رو دادکشتی تحمّل شد، لطمه سنج طوفانی
در تف تب و تابم، درد دوری، افکندهنه رهی نه همراهی، نه دلی نه درمانی
موج خیز وحشت را، بی کرانه می دیدمپهن دشت حیرت را، نه سری نه پایانی
داشتم در آن حیرت، برگ و ساز جمعیتحسرت فراوانی، خاطر پریشانی
گشته شمع بالینم، تیره شام دیجوریکرده اشک پروینم، پیش پا چراغانی
لاله داغ دیرینم، سینه سوزی آیینشگل، کنار خونینم، غنچه اشک غلتانی
خانه سوز هستی شد، آه آتش آلودمانما الحشی ذابت، من لهیب نیرانی
عاشقانه نالیدم، عاجزانه می گفتماین جمع اصحابی، وین ربع خلّانی
خضر پی خجستهٔ من، وقت دستگیری هاستهر طرف دد و دامی، هر قدم مغیلانی
ساکنی ربا نجد، این رکب ربعکمکان شوق حضرتکم، سائقاً لأضعانی
دوری اختیاری نیست، عشق و دل گواه منندما طویت کشح القلب، عنکم بسلوانی
پر در عدن چشمم، کرده بود وادی رااذ بدت خیام الحی، من اهیل عدنانی
بیخودی ز خاطر داشت، لوح وصل و هجران رادر سرم هوا نگذاشت، ذوق کفر و ایمانی
کاروان مصر آمد، بوی پیرهن کالاقال لی لک البشری، یا بکیت احزانی
رایگان برافشانند، خسروان عطایا رانقّلوا مطایاکم، یا کرامَ جیرانی
شب حزین لایعقل، شیخ و برهمن را گفتاینما تولیتم، ثم وجه عرفانی