گنج

شمارهٔ ۸۳۳

من رند خراباتم،سر مست و خراب اولیوین عقل نصیحت گر، مغلوب شراب اولی
در خرقه نمی گنجم، با سبحه نمی سازمایام بهار آمد، ساقی می ناب اولی
بی عشق چه فیض آخر، از عمر توان بردنهر جاکه دلی باشد، زان طره به تاب اولی
از برق جلال آمد، گلگونه جمالش رانظارهٔ حسن او، در عین عتاب اولی
رندان قلندروش، از بزم برون رفتندمحفل چو شود خالی، خاموشی و خواب اولی
تا عمر بود بستان، از ساقی ما جامیفرصت چو رود از دست، ای دوست شتاب اولی
این دل که حزین دارد، از خیل وفاکیشاناز آتش عشق او، در سینه کباب اولی